به ایام شهادت حضرت زهرا رسیدیم. به همین دلیل به بررسی مظلومیت ایشان می پردازیم.
شرح مظلومیّت حضرت فاطمه (س) از توان این قلم خارج است. بانوی آسمانی ای که گروهی دنیاطلب فرصت جوی به خاطر سیطرۀ چند روزه بر امور مسلمانان، او را به شهادت رساندند، خواننده را با عمق جفا و ظلم به ساحت کوثر محمدی، پس از رحلت پدر آشنا میکند.
مصیبت های بی بی
پایه های مظلومیت
حضرت فاطمه (س) سرور بانوان دو جهان و صاحب مقام و منزلتی بزرگ نزد خداوند و مخلوقاتش با انبوهی از غم و اندوه روبه رو میشود. وقایعی روی میدهد که موقعیّت او را کاملاً تغییر داده. غباری سنگین از مظلومیّت را بر سیمایش مینشاند. رحلت پیامبر (ص)، غصب خلافت، ماجرای فدک و… عنوانهای این حوادث اند که فاطمه (س) را سرانجام در بستر شهادت انداختند.
ابن عباس میگوید: «وقتی زمان وفات رسول خدا (ص) رسید.حضرت آن قدر گریست که آب دیده اش بر محاسن مبارکش جاری شد. پرسیدند: یا رسول الله! برای چه میگریید؟ پاسخ داد: برای فرزندانم و آنچه بدهای امت من، بعد از من نسبت به ایشان خواهند کرد.
گویا میبینم حضرت زهرا (س) دخترم را که بعد از من بر او ستم میکنند و او فریاد میکشد که «یا ابتاه، یا ابتاه» و کسی از امّت من او را یاری نمی کند. فاطمه (س) با شنیدن این سخنان گریست. پیامبر (ص) فرمود: دخترم! گریه نکن، فاطمه (س) پاسخ داد: برای آنچه با من خواهد شد، گریه نمی کنم؛ ولی از جدایی شما گریه میکنم.
حضرت فرمود: بشارت باد تو را ای دخترم که زود به من ملحق خواهی شد و تو اولین شخص از اهل بیتم هستی که به من ملحق خواهد شد. ») [۱] (آری، رسول خدا (ص) در ۲۸ صفر رحلت فرمود. و فاطمه (س) را در میان حزن و اندوه فراوان تنها گذاشت.
بعد از شهادت رسول الله
امیرمؤمنان علی (ع) فرمود: «پیامبر (ص) را در پیراهنش غسل دادم. فاطمه (س) همان پیراهن را از من خواست، وقتی آن را دید، بی هوش شد. به این خاطر آن را پنهان کردم. ») «محمود بن لبید» میگوید: «پس از رحلت رسول خدا (ص)، دختر آن بزرگوار حضرت زهرا (س) همواره کنار قبر شُهدای احد میرفت و از فراق پدر گریه میکرد.
روزی برای زیارت قبر حضرت حمزه (ع) رفتم، فاطمه (س) را دیدم که با سوز و گداز مشغول گریه است، صبر کردم تا ساکت شد. گفتم: ای سرور زنان جهان! به خدا سوگند از گریة شما رگهای قلبم پاره شد، فرمود: ای ابا عمر! سزاوار است گریه کنم. زیرا با مصیبت رحلت بهترین پدرها رو به رو شده ام. آه! چقدر مشتاق دیدار رسول خدا (ص) هستم. »)
غم پدر
فضه، خادم فاطمه زهرا (س)، روشن ترین تصویر را از این غم جانکاه تصویر میکند. او در ملاقاتی با «ورقة بن عبدالله ازدی» میگوید: «از اهل زمین، اصحاب، نزدیکان و دوستان، کسی به اندازۀ مولایم فاطمه غمگین و گریان نبود. هر لحظه اندوهش تجدید میشد و گریه اش افزون تر.
او هفت روز نشست، ناله اش خاموش نشد و هر روز گریه اش بیش تر از روز قبل شد. وقتی روز هشتم رسید… طاقت نیاورد. بیرون آمد و فریاد زد. گویی از زبان رسول خدا (ص) سخن میگفت. زنان رو به او کردند. و پسران و دختران بیرون آمدند.
مردم گریه میکردند. ضجّه میکشیدند . از هر گوشه ای آمده بودند. چراغها خاموش شد. تا صورتهای زنان دیده نشود. زنان گمان کردند که رسول خدا (ص) از قبر برخاسته است. مردم در وحشت فرو رفتند و فاطمه ندا زد و ندبه کرد: « ای وای پدر! ای وای برگزیدة خدا! افسوس محمد! وای ابا القاسم! وای بهار بیوه زنان و یتیمان! چه کسی رو به قبله ایستد و نماز گذارد؟ چه کسی برای دختر مصیبت زده و حیران تو مائده است؟ »
آن گاه برگشت و از شدّت گریه دیگر چیزی را نمی دید، تا اینکه از قبر حضرت محمد (ص) دور شد. وقتی نگاهش به خانه افتاد، یک سمتش به سوی مأذنه قرار گرفت، قدمهایش را کوتاه کرد و همچنان ناله بر میآورد تا اینکه بیهوش شد. زنان به سویش شتافتند. و آب به صورتش پاشیدند. تا به هوش آمد و ادامه داد: پدر جان! قوّتم و خویشتن داریم را از دست داده ام.دشمن مرا سرزنش میکند. حزن و اندوه مرا میکشد.
پدرجان…
پدر جان! یکه و تنها باقی مانده و در کار خود سر گردانم. صدایم خاموش می شود. پشتم شکسته. زندگیام درهم ریخته و روزگارم تیره شده است. پدر جان! بعد از تو برای وحشتم مونس ندارم و مانعی برای گریهام و یاوری برای ضعفم پیدا نمی کنم. پدر جان! بعد از تو روابط انسانها دگرگون شد. و درها به روی من بسته شد. ) [۱] (حضرت زهرا به خانه اش برگشت. شب و روز گریست و اشکش قطع نشد.
بزرگان مدینه جمع شدند، به نزد علی (ع) رفتند و گفتند: «ای ابا الحسن! فاطمه شب و روز گریه میکند و کسی از ما نیست که شب را به راحتی به صبح برساند… از او بخواه یا شب گریه کند یا روز. » علی (ع) به نزد فاطمه (س) رفت و تقاضای آنان را مطرح کرد.
فاطمه (س) فرمود: «ای ابا الحسن! چقدر اندک است ماندن من در میان مردم و چقدر نزدیک است پنهان شدن من از جمعشان. سوگند به خدا هرگز سکوت نخواهم کرد، نه شب و نه روز، گریهام را رها نمی کنم تا به پدرم رسول (ص) خدا بپیوندم. »
از آن پس علی (ع) خانه ای برای فاطمه (س) در بقیع ساخت که به بیت الاحزان مشهور شد. فاطمه با حسن و حسین (ع) به آنجا میرفتند و بین قبرها گریان بودند. وقتی شب از راه میرسید، علی (ع) میآمد و او را به خانه میبرد. وضع به همین صورت بود تا اینکه بیست و هفت روز گذشت و حضرت زهرا (س) در بستر بیماری افتاد. »)